سوداسودا، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره

eshgham,sevda

شیرین زبونی دخمل من

سلام عزیز مامان نمی دونی که چقدر شیرین زبون و چل چلی شدی. مرتب حرف می زنی. بعضی اوقات خندم می گیره از حرفهایی که می زنی. کلی با بچه هات بازی می کنی. با همه چیز صحبت می کنی و همه رو در قالب بچه هات می بری. بعضی اوقات که با مامان و بابا بازی می کنی به ما می گی بچه ها. مثلا می گی بچهها جوجه داره میره بیرون. یادم رفت بهت بگم برات 18 تا جوجه خریده بودیم تو باغ که متاسفانه خیلی هاشون به علت بیماری فوت شدن.خلاشه برای اونها هم کلی غصه خوردی. برات یک چند جمله از حرفهای بامزت می زارم. بیا کالسکه خجالت نکش ، کاریت ندارم می خوام بازی کنم. جان خدا بیا دیگه لاقر ( منظورت حداقل است) خدا کورت می کنه ها بچه مردم گناه داره. پای حسنت کنده شده...
4 خرداد 1394

اردیبهشت 94

سلام عزیز دل مامان. برات یه عالمه عکس گرفتم و شما رو دو بار بردم آتلیه که انشالله وقتی اماده شد برات می زارم.   اولین عکس که مامان عاشق این عکس و خنده ات است.     نازگل من تو آتلیه     عسل من در حال نماز خوندن     یکی دیگه از عکسهای دوست داشتنی دخملم با تسنیم و یاسینا جون     پیتزا 2*1     سودا و بابا شاهین تو روز پدر     دخمل نازنین من سوار بر قطار.       عسل من سوار بر اسب.     کوچیک من .     &nb...
15 ارديبهشت 1394

فروردین 94

سلام دخمل شیطون بلای من از سال جدید یک ماه هم گذشت و شما شیطون تر، شیرین تر و بلاتر شدی. از سال جدید اکثر روزها باباعلی میره باغ و مامانی هم مجبوره بره اونجا در نتیجه شما هم باهاشون میری. تا الان حدود چهارشب هست که تو باغ دور از ما خوابیدی. خداروشکر بهانه ای برای من یا بابا نمی گیری ولی من و بابایی حسابی دلتنگت میشیم. خیلی دوست دارم دختر کوچولوی من. برات یه چند تا عکس می زارم. شیرین من در حال تاب بازی تو باغ     جیگر من صبح از خواب که پا میشه به فکر لباس زیراش هست. جمعه 8.30 صبح     دخمل من وقتی که پلیس میشه و داره مامانشو جریمه می کنه.       اینم خانم...
7 ارديبهشت 1394

سفر عید 1394

سلام عزیز دوردونه مامان من و بابایی تصمیم گرفتیم تمام مدت عید رو به سفر بریم. از چهارشنبه اخر سال وسایلمونو جمع کردیم و از پنج شنبه 28 اسفند ماه راه افتادیم. شب سال تحویل کنار دریا سه نفری آتیشی روشن کردیم خیلی خیلی خوش گذشت. امیدوارم که همیشه همینقدر شاد و خوشبخت کنار هم زندگی کنیم . یه عالمه ارزوهای خوب و سالی پر از سلامتی و نشاط برای همه و خودمون کردیم بعد از سال تحویل همه در حال رقص و پایکوبی کنار ساحل بودند. شما متعجب نگاه می کردی. خودت هم کلی با ماسه های ساحل بازی کردی. بعد از دو سه روز کنار دریا بودن رفتیم سرعین. به قدری تو ابگرم به شما و من خوش گذشت که نگو ونپرس. یک قایق بادی کوچولو هم برات گرفته بودیم که شما توش می شستی و می رفتی...
16 فروردين 1394

عیدت مبارک عزیزم

سلام عزیز دل مامان کم کم روزهای آخر سال در حال تموم شدن هست و تو دختر نازنینم هر روز بزرگتر شیرینتر و بلاتر می شی. خیلی دوست دارم مامان جون. انشالله از فردا میرم با بابا جون مسافرت و انشالله شب عیدی کنار دریا با همدیگه کلی خوش میگذرونیم عزیز دل مامان. قول می دم کلی برات عکس خوشگل بگیرم.
27 اسفند 1393

اسفند ماه 93

سلام عزیز دل مامان وای دخمل ناز من نمی دونی که چقدر شیطون بلا شدی. همه اش در حال فضولی کردن هستی . برات چند تا عکس از اولین بازیت با خونه ات می زارم.             فکر کنم روزی نصف اسپری رو خودت خالی می کنی از دست تو شیطون.               اسفند ماه ، ماه خوبی برای خانواده مون بود. ماشینمونم هم با پیگیریهای سر سختانه بابا جون اومد و شما از وقتی اومده دیگه سوار وانت نمیشی و میگه من پراید دوست دارم. حدود سه ماه پیش نی نی یکی از دوستای مامان زری با یه کالسکه اومد خونشون از همون موقع شما عاشق کالسکه شدی...
10 اسفند 1393

مهمونی خاله سمانه جون در بهمن ماه 93

سلام دخمل ناز نازی من. برات چند تا عکس از مهمونی خاله سمانه جون به همراه حسین خاله الهام و تسنیم و یاسینا شیطون می زارم.   بین 50 تا عکسی که از شما 4 تا شیطون گرفتم بالاخره یکیش یکم خوب شد.     عسلهای من.     اینم یه عکس خوشگل از یاسینا جون.     چند تا عکس دیگه مربوط به آخر بهمن ماه. اینجا من و شما رفته بودیم پارک و شما کلی بازی کردی.     فدای اون خنده هات مامان بشه عزیز من.     عشق مامان در حال بغل کردن خرسی جون حدود ساعت 12 شب.         ...
28 بهمن 1393

کوتاه کردن موهای سودا جون

سلام دخمل نازم اولین بار برای کوتاه کردن موهای شما دخمل نازم با خاله سمانه جون رفتیم آرایشگاه که شما کلی گریه کردی، بار دوم خاله الهام جون توی خواب موهای شما رو کوتاه کرد، و بار سوم مامان ندا پنج شنبه موهای شمارو کوتاه کرد که از نظر مامان زری خیلی خراب کردم. برات چند تا عکس می زارم تا ببینی عزیزم.     ...
18 بهمن 1393

مهمونی ملیحه خانم

سلام عسل من ملیحه جون دختر عموی مامان با پسرش و همسرش مکه رفته بودند. برات چند تا عکس از رفتن به مهمونیشون میزارم دختر نازم. من و سودا جون و بابا شاهین قبل از رفتن به مهمونی.           حسین جون و سودا در حالی که هردو سالاد ماماناشو به دست گرفتن.         مامان فدای تو و حسین جیگر بشه که اینقدر ناناز نگاه می کنید.             ...
8 بهمن 1393

بهمن ماه 93

سلام عزیز دل مامان نمی دونی که چقدر بزرگ و فضول و شیطون شدی. به قدری شیطونی می کنی که نگو ونپرس و مرتب حرف می زنی. هر چی می گم یه چرا اولش می زاری و تکرار می کنی و اگه منم ادامه بدم تا یک ساعت مرتب همینجوری حرف می زنی.   مثلا می گی صدای چی میاد؟ میگم: صدای مامان زری. میگی: چراصدای مامان زری میاد؟ میگم: چون داره ظرف میشوره. میگی: چرا ظرف میشوره؟ میگم: چون ظرفهاشون کثیفه. میگی: چرا ظرفهاشون کثیفه؟ میگم: چون توشون غذا خوردن. میگی: چرا توشون غذا خوردن؟ میگم: دیوانم کردی نمی دونم. میگی: چرا نمیدونی؟ و من می خندم و بغلت می کنم. برات فرقی نمی کنه مرتب در حال سوال کردنی. بعضی اوقات هم که حرفی نداری میگی: مامان. داری چی کار می کنی؟ و...
5 بهمن 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به eshgham,sevda می باشد